تبليغاتX
گروه ادبیات ناحیه 2 یزد
 

جلال‌الدین محمد بلخی

از مشهورترین شاعران فارسی‌زبان ایرانی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است

مولوی خود زادهٔ بلخ یا وخش بود در خراسان بزرگ (که اکنون بخش‌هایی از آن واقع در افغانستان و تاجیکستان است)، و در زمان تصنیف آثارش (همچون مثنوی) در قونیه در دیار روم (واقع در ترکیهٔ امروزی) می‌زیست. با آنکه آثار مولوی به عموم جهانیان تعلق دارد، ولی ایرانیان و پارسی زبانان بهرهٔ خود را از او بیشتر می‌دانند، چرا که آثار او به زبان پارسی سروده شده، و از محیط فرهنگ ایرانی بیشترین تاثیر را پذیرفته‌است. داستانهای مثنوی عموما با فرهنگ ایران آن روزگار منطبق بوده‌است. داستان کبودی زدن قزوینی نمونه‌ای بارز از اینگونه تاثیر فرهنگی ایران بر مثنوی و مولوی است.

پارسی گو گرچه تازی خوشتر است عشق را خود صد زبان دیگر است

آثار مولانا تأثیر زیادی روی ادبیات و فرهنگ ترکی نیز داشته‌است. دلیل این امر این است که اکثر جانشینان مولوی در طریقه صوفی‌گری مربوط به او از ناحیه قونیه بودند و آرامگاه وی نیز در قونیه است.


ای بسا هندو و ترک همزبان ای بسا دو ترک چون بیگانگان

برخی مولوی‌شناسان (ازجمله عبدالحسین زرین‌کوب) برآنند که در دوران مولوی، زبان مردم کوچه و بازار قونیه، زبان فارسی بوده‌است.

زندگی‌نامه

آغاز زندگی

جلال‌الدین محمد بلخی در ۶ ربیع‌الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر او مولانا محمد بن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولد و سلطان‌العلما، از بزرگان صوفیه و مردی عارف بود و نسبت خرقهٔ او به احمد غزالی می‌پیوست. وی در عرفان و سلوک سابقه‌ای دیرین داشت و چون اهل بحث و جدال نبود و دانش و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی می‌دانست نه در مباحثات و مناقشات کلامی و لفظی، پرچم‌داران کلام و جدال با او مخالفت کردند. از جمله فخرالدین رازی که استاد سلطان محمد خوارزمشاه بود و بیش از دیگران شاه را بر ضد او برانگیخت. سلطان‌العلما احتمالاً در سال ۶۱۰ هجری قمری، هم‌زمان با هجوم چنگیزخان از بلخ کوچید و سوگند یاد کرد که تا محمد خوارزمشاه بر تخت نشسته، به شهر خویش بازنگردد. روایت شده‌است که در مسیر سفر با فریدالدین عطار نیشابوری نیز ملاقات داشت و عطار، مولانا را ستود و کتاب اسرارنامه را به او هدیه داد. وی به قصد حج، به بغداد و سپس مکه و پس از انجام مناسک حج به شام رفت و تا اواخر عمر آن‌جا بود و علاءالدین کیقباد پیکی فرستاد و او را به قونیه دعوت کرد. مولانا در نوزده سالگی با گوهر خاتون ازدواج کرد. سلطان‌العلما در حدود سال ۶۲۸ هجری قمری جان سپرد و در همان قونیه به خاک سپرده شد. در آن هنگام مولانا جلال‌الدین ۲۴ سال داشت که مریدان از او خواستند که جای پدرش را پر کند.

همه کردند رو به فرزندش که تویی در جمال مانندش
شاه ما زین سپس تو خواهی بود از تو خواهیم جمله مایه و سود

سید برهان‌الدین محقق ترمذی، مرید پاکدل پدر مولانا بود و نخستین کسی بود که مولانا را به وادی طریقت راهنمایی کرد. وی سفر کرد تا با مرشد خود، سلطان‌العلما در قونیه دیدار کند؛ اما وقتی که به قونیه رسید، متوجه شد که او جان باخته‌است. پس نزد مولانا رفت و بدو گفت: در باطن من علومی است که از پدرت به من رسیده. این معانی را از من بیاموز تا خلف صدق پدر شوی. مولانا نیز به دستور او به ریاضت پرداخت و نه سال با او همنشین بود تا اینکه برهان‌الدین جان باخت.

بود در خدمتش به هم نه سال تا که شد مثل او به قال و به حال

طلوع شمس

مولانا در ۳۷ سالگی عارف و دانشمند دوران خود بود و مریدان و مردم از وجودش بهره‌مند بودند تا اینکه شمس‌الدین محمد بن ملک داد تبریزی روز شنبه ۲۶ جمادی‌الاخر ۶۴۲ نزد مولانا رفت و مولانا شیفته او شد. در این ملاقات کوتاه وی دوره پرشوری را آغاز کرد. در این ۳۰ سال مولانا آثاری برجای گذاشت که از عالی‌ترین نتایج اندیشه بشری است. و مولانا حال خود را چنین وصف می‌کند:

زاهد بودم ترانه گویم کردی سر حلقهٔ بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم بازیچهٔ کودکان کویم کردی

پیوستن شمس به مولانا

روزی مولوی از راه بازار به خانه بازمی‌گشت که عابری ناشناس گستاخانه از او پرسید: «صراف عالم معنی، محمد برتر بود یا بایزید بسطامی؟» مولانا با لحنی آکنده از خشم جواب داد: «محمد(ص) سر حلقه انبیاست، بایزید بسطام را با او چه نسبت؟» درویش تاجرنما بانگ برداشت: «پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت و این یک سبحانی ما اعظم شأنی به زبان راند؟» مولانا اندیشید و گفت: «بایزید تنگ حوصله بود به یک جرعه عربده کرد. محمد دریانوش بود به یک جام عقل و سکون خود را از دست نداد.»پس از این گفتار، بیگانگی آنان به آشنایی تبدیل شد. نگاه شمس به مولانا گفته بود از راه دور به جستجویت آمده‌ام اما با این بار گران علم و پندارت چگونه به ملاقات الله می‌توانی رسید؟

و نگاه مولانا به او پاسخ داده بود: «مرا ترک مکن درویش و این‌بار مزاحم را از شانه‌هایم بردار.»

شمس در حدود سال ۶۴۲ هجری قمری به مولانا پیوست و چنان او را شیفته کرد، که درس و وعظ را کنار گذاشت و به شعر و ترانه و دف و سماع پرداخت و از آن زمان طبعش در شعر و شاعری شکوفا شد و به سرودن اشعار پر شور عرفانی پرداخت. کسی نمی‌داند شمس به مولانا چه گفت و آموخت که دگرگونش کرد؛ اما واضح است که شمس عالم و جهاندیده بود و برخی به خطا گمان کرده‌اند که او از حیث دانش و فن بی‌بهره بوده‌است که نوشته‌هایش او بهترین گواه بر دانش گسترده‌اش در ادبیات، لغت، تفسیر قرآن و عرفان است.

غروب موقت شمس

مریدان که می‌دیدند که مولانا مرید ژنده‌پوشی گمنام شده و توجهی به آنان نمی‌کند، به فتنه‌جویی روی آوردند و به شمس ناسزا می‌گفتند و تحقیرش می‌کردند. شمس از گفتار و رفتار مریدان رنجید و در روز پنجشنبه ۲۱ شوال ۶۴۳، هنگامی‌که مولانا ۳۹ سال داشت، از قونیه به دمشق کوچید. مولانا از غایب بودن شمس ناآرام شد. مریدان که دیدند رفتن شمس نیز مولانا را متوجه آنان نساخت با پشیمانی از مولانا پوزش‌ها خواستند.

پیش شیخ آمدند لابه‌کنان که ببخشا مکن دگر هجران
توبهٔ ما بکن ز لطف قبول گرچه کردیم جرم‌ها ز فضول

مولانا فرزند خود سلطان ولد را همراه جمعی به دمشق فرستاد تا شمس را به قونیه باز گردانند. شمس بازگشت و سلطان ولد به شکرانهٔ این موهبت یک ماه پیاده در رکاب شمس راه پیمود تا آنکه به قونیه رسیدند و مولانا از گرداب غم و اندوه رها شد.

غروب دائم شمس

پس از مدتی دوباره حسادت مریدان برانگیخته شد و آزار شمس را از سر گرفتند. شمس از کردارهایشان رنجید تاجایی‌که که به سلطان ولد شکایت کرد:

خواهم این بار آنچنان رفتن که نداند کسی کجایم من
همه گردند در طلب عاجز ندهد کس نشان ز من هرگز
چون بمانم دراز، گویند این که ورا دشمنی بکشت یقین

شمس سرانجام بی‌خبر از قونیه رفت و ناپدید شد. تاریخ سفر او و چگونگی آن به درستی دانسته نیست.

شیدایی مولانا

مولانا در دوری شمس ناآرام شد و روز و شب به سماع پرداخت و حال آشفته‌اش در شهر بر سر زبان‌ها افتاد.

روز و شب در سماع رقصان شد بر زمین همچو چرخ گردان شد

مولانا به شام و دمشق رفت اما شمس را نیافت و به قونیه بازگشت. او هر چند شمس را نیافت؛ ولی حقیقت شمس را در خود یافت و دریافت که آنچه به دنبالش است در خودش حاضر و متحقق است. مولانا به قونیه بازگشت و رقص و سماع را از سر گرفت و جوان و خاص و عام مانند ذره‌ای در آفتاب پر انوار او می‌گشتند و چرخ می‌زدند. مولانا سماع را وسیله‌ای برای تمرین رهایی و گریز می‌دید. چیزی که به روح کمک می‌کرد تا دررهایی از آنچه او را مقید در عالم حس و ماده می‌دارد پله پله تا بام عالم قدس عروج نماید. چندین سال گذشت و باز حال و هوای شمس در سرش افتاد و به دمشق رفت؛ اما باز هم شمس را نیافت و به قونیه بازگشت.

مولانا و صلاح‌الدین زرکوب

مولانا همچون عارفان و صوفیان بر این باور بود که جهان هرگز از مظهر حق خالی نمی‌گردد و حق در همهٔ مظاهر پیدا و ظاهر است و اینک باید دید که آن آفتاب جهان‌تاب از کدامین کرانه سر برون می‌آورد و از وجود چه کسی نمایان می‌شود.

روزی مولانا از کنار زرکوبان می‌گذشت. از آواز ضرب او به چرخ در آمد و شیخ صلاح‌الدین زرکوب به الهام از دکان بیرون آمد و سر در قدم مولانا نهاد و از وقت نماز پیشین تا نماز دیگر با مولانا در سماع بود. بدین ترتیب مولانا شیفته صلاح‌الدین شد و شیخ صلاح‌الدین زرکوب جای خالی شمس را تا حدودی پر کرد. صلاح‌الدین مردی عامی و درس‌نخوانده از مردم قونیه بود و پیشهٔ زرکوبی داشت. مولانا زرکوب را جانشین خود کرد و حتی سلطان ولد با همه دانشش از او اطاعت می‌کرد. هر چند سلطان ولد تسلیم سفارش پدرش بود ولی مقام خود را به ویژه در علوم و معارف برتر از زرکوب می‌دانست؛ اما سرانجام دریافت که دانش و معارف ظاهری چاره‌ساز مشکلات روحی و معنوی نیست. او با این باور مرید زرکوب شد. صلاح‌الدین زرکوب نیز همانند شمس مورد حسادت مریدان بود اما به هر حال مولانا تا ۱۰ سال با او انس داشت تا اینکه زرکوب بیمار شد و جان باخت و در قونیه دفن شد.

 

درگذشت مولانا

 

مولانا، پس از مدت‌ها بیماری در پی تبی سوزان در غروب یکشنبه ۵ جمادی الآخر ۶۷۲ هجری قمری درگذشت.

در آن روز پرسوز، قونیه در یخ‌بندان بود. سیل پرخروش مردم، پیر و جوان، مسلمان و گبر، مسیحی و یهودی همگی در این ماتم شرکت داشتند. افلاکی می‌گوید: «بسی مستکبران و منکران که آن روز، زنّار بریدند و ایمان آوردند.» و ۴۰ شبانه روز این عزا و سوگ بر پا بود:

بعد چل روز سوی خانه شدند همه مشغول این فسانه شدند
روز و شب بود گفتشان همه این که شد آن گنج زیر خاک دفین

منبع:wikipedia

+ نوشته شده توسط سر گروه در یکشنبه هشتم خرداد 1390 و ساعت 11:42 |
 


حکایت مثنوی (( جهود و حضرت علی (ع) ))

 

مرتضی را گفت روزی یک عنود

 

کو ز تعظیم خدا آگه نبود

بر سر بامی و قصری بس بلند

 

حفظ حق را واقفی ای هوشمند

گفت آری او حفیظست و غنی

 

هستی ما را ز طفلی و منی

گفت خود را اندر افکن هین ز بام

 

اعتمادی کن بحفظ حق تمام

تا یقین گرددمرا ایقان تو

 

و اعتقاد خوب با برهان تو

پس امیرش گفت خامش کن برو

 

تا نگردد جانت زین جرات گرو

کی رسد مر بنده را که با خدا

 

آزمایش پیش آرد ز ابتلا

بنده را کی زهره باشد کز فضول

 

امتحان حق کند ای گیج گول

آن خدا را می‌رسد کو امتحان

 

پیش آرد هر دمی با بندگان

تا به ما ما را نماید آشکار

 

که چه داریم از عقیده در سرار

هیچ آدم گفت حق را که ترا

 

امتحان کردم درین جرم و خطا

تا ببینم غایت حلمت شها

 

اه کرا باشد مجال این کرا

عقل تو از بس که آمد خیره‌سر

 

هست عذرت از گناه تو بتر

آنک او افراشت سقف آسمان

 

تو چه دانی کردن او را امتحان

ای ندانسته تو شر و خیر را

 

امتحان خود را کن آنگه غیر را

امتحان خود چو کردی ای فلان

 

فارغ آیی ز امتحان دیگران

چون بدانستی که شکردانه‌ای

 

پس بدانی کاهل شکرخانه‌ای

پس بدان بی‌امتحانی که اله

 

شکری نفرستدت ناجایگاه

این بدان بی‌امتحان از علم شاه

 

چون سری نفرستدت در پایگاه

هیچ عاقل افکند در ثمین

 

در میان مستراحی پر چمین

زانک گندم را حکیم آگهی

 

هیچ نفرستد به انبار کهی

شیخ را که پیشوا و رهبرست

 

گر مریدی امتحان کرد او خرست

امتحانش گر کنی در راه دین

 

هم تو گردی ممتحن ای بی‌یقین

جرات و جهلت شود عریان و فاش

 

او برهنه کی شود زان افتتاش

گر بیاید ذره سنجد کوه را

 

بر درد زان که ترازوش ای فتی

کز قیاس خود ترازو می‌تند

 

مرد حق را در ترازو می‌کند

چون نگنجد او به میزان خرد

 

پس ترازوی خرد را بر درد

امتحان هم‌چون تصرف دان درو

 

تو تصرف بر چنان شاهی مجو

چه تصرف کرد خواهد نقشها

 

بر چنان نقاش بهر ابتلا

امتحانی گر بدانست و بدید

 

نی که هم نقاش آن بر وی کشید

چه قدر باشد خود این صورت که بست

 

پیش صورتها که در علم ویست

وسوسه‌ی این امتحان چون آمدت

 

بخت بد دان کمد و گردن زدت

چون چنین وسواس دیدی زود زود

 

با خدا گرد و در آ اندر سجود

سجده گه را تر کن از اشک روان

 

کای خدا تو وا رهانم زین گمان

آن زمان کت امتحان مطلوب شد

 

مسجد دین تو پر خروب شد

 

 

+ نوشته شده توسط سر گروه در یکشنبه هشتم خرداد 1390 و ساعت 11:29 |
 

می عشق (مولوی)

زخاک من اگر گندم برآید       از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانبا دیوانه گردد       تنورش بیت مستانه سراید
اگر بر گور من آیی زیارت       تو را خرپشته‌ام رقصان نماید
میا بی‌دف به گور من ای برادر       که در بزم خدا غمگین نشاید
زنخ بربسته و در گور خفته       دهان افیون و نقل یار خاید
بدری زان کفن بر سینه بندی       خراباتی ز جانت درگشاید
ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان       ز هر کاری به لابد کار زاید
مرا حق از می عشق آفریدست       همان عشقم اگر مرگم بساید
منم مستی و اصل من می عشق       بگو از می بجز مستی چه آید
به برج روح شمس الدین تبریز      

بپرد روح من یک دم نپاید

 

 

+ نوشته شده توسط سر گروه در یکشنبه هشتم خرداد 1390 و ساعت 11:27 |
 

خاطره یک معلم و یک انشاء دیگر

سپاسگزار معلمی هستم که اندیشیدن را به من آموخت

روز معلم بر همه استادان و معلمان گروه سها مبارک باد


با سپاس از دوستی که این ایمیل را ارسال کرده است

 

اولین خاطره از معلم شدنم

اولین شب که به احمدیه نوق رفتم تا فردای آن روز رسما معلمی را آغاز کنم شب جالبی بود. روز قبل از عزیمت به احمدیه با مدیر هنرستان تماس گرفتم و از ایشان پرسیدم چه وسایلی نیاز است تا همراه خود بیاورم.ایشان گفتند که "شما فقط پتو ،دشک و..دیگر لوازم شخصی را همراه خود بیاورید.چون اجاق گاز یخچال و...در خانه موجود است.و نیازی ندارید."لذا فکر کردم که ظرف ،قاشق ،قابلمه و...حتما در خانه موجود است و نیازی نیست که بار خود را سنگین کنم و ظروف را همراه خود ببرم.وقتی اولین شب به احمدیه رسیدم و وارد خانه شدم دیدم که اثری از ظرف ،قاشق ، قابلمه و ..نیست.لذا از آقای مدیر هم درخواست ظرف جهت پخت و پز نکردم و نخواستم باعث زحمت ایشان شوم.آن شب را با غذاهایی که از خانه آورده بودم سپری کردم.و فردا به هنرستان رفتم.باز هم از مدیر درخواست ظروف را نکردم.و با خود گفتم چون قرار است همکارم هم امروز بیاید و به من ملحق شودحتما با خودش ظرف خواهد آوردپس نیازی نیست که مزاحم مدیر شوم..وقتی هنرستان تعطیل شد قبل از رفتن به خانه به مغازه رفتم و چند عدد تخم مرغ و یک قالب پنیر و...خریدم.و به خانه رفتم.خسته و گرسنه بودم و ظرفی هم نداشتم تا چیزی طبخ کنم.به حیاط خانه رفتم یک قوطی نو شابه(رانی)را یافتم. آن را برداشتم سر آن را با چاقو بریدم و دو عدد تخم مرغ داخل آن انداختم.و کمی هم آب داخل آن ریختم.روی اجاق گاز گذاشتم آبپز کردم و نهارم را خوردم.آن روز را بدین شکل سپری کردم.عکس لحظه ی آبپز شدن تخم مرغها را نشان میدهد.شب را پنیر خوردم صبحانه را هم.تا اینکه همکارم آمد.اتفاقا ایشان نیز ظرفی همراه خود نیاورده بود که نهایتا از سید عباس خادم هنرستان ظروفی را برای چند روز قرض گرفتیم وآن هفته را سپری کردیم.این بود اولین خاطره از معلم شدنم.
 

یک انشاء و نمره 18

www.sohagroup.com

منبع:اینترنت

 

+ نوشته شده توسط سر گروه در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 13:41 |
 

مهمترین عضو بدن کدام است


مادرم همیشه از من می‌پرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟

طی سال‌های متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب می‌کردم، پاسخی را حدس می‌زدم و با خودم فکر می‌کردم که باید پاسخ صحیح باشد

وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسان‌ها بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم می‌گفتم: مادر، گوش‌هایم

او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد

چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در پاسخش گفتم: مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. پس فکر می‌کنم چشم‌ها مهمترین عضو بدن هستند

او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفته‌ای، اما پاسخ صحیح این نیست، چرا که خیلی از آدم‌ها نابینا هستند.

من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم

چند سال دیگر هم سپری شد. مادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و هر بار پس از شنیدن جوابم می‌گفت: نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقلتر می‌شوی، پسرم.

سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دل‌شکسته شدند

همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه می‌کرد. من آن روز به خصوص را به یاد می‌آورم که برای دومین بار در زندگی‌ام، گریه پدرم را دیدم

وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: عزیزم، آیا تا به حال دریافته‌ای که مهمترین عضو بدن چیست؟

از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر می‌کردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهره‌ام تشخیص داد و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان می‌دهد که آیا یک زندگی واقعی داشته‌ای یا نه

برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم

اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی

او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده یک مادر بر می‌آید. من نیز به چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانه‌هایت هستند

پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه می‌دارند؟

جواب داد: نه، از این جهت که تو می‌توانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه می‌کند، روی آن نگه داری

عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسان‌ها، لحظاتی فرا می‌رسد که به شانه‌ای برای گریستن نیاز پیدا می‌کنیم. من دعا می‌کنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه‌هایشان بگذاری و گریه کنی

از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است

+ نوشته شده توسط سر گروه در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 13:40 |
 

من گاو هستم.

 

 در یك مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می كردم و چند سالی بود كه مدیر مدرسه شده بودم. قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند. هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آموزان در حیاط و گفت وگوی همكاران در دفتر مدرسه، به هم نیامیخته بود.
در همین هنگام، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت: «با خانم... دبیر كلاس دومی ها كار دارم و می خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هایی بكنم.»
از او خواستم خودش را معرفی كند. گفت: «من 'گاو' هستم ! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه می شوند.» تعجب كردم و موضوع را با خانم دبیر كه با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه شده بود، درمیان گذاشتم. یكه خورد و گفت: «ممكن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من كه چیزی نمی فهمم...»
از او خواستم پیش پدر دانش آموز یاد شده برود و به وی گفتم: «اصلاً به نظر نمی رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می رسد.»
خانم دبیر با اكراه پذیرفت و نزد پدر دانش آموز كه در گوشه ای از دفتر نشسته بود، رفت. مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی كرد: «من گاو هستم!»
- خواهش می كنم، ولی
...
- شما بنده را به خوبی می شناسید.
من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای كه شما دیروز در كلاس، او را به همین نام صدا زدید...
دبیر ما به لكنت افتاد و گفت: «آخه، می دونید...»
- بله، ممكن است واقعاً فرزندم مشكلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می دهم.
ولی بهتر بود مشكل انضباطی او را با من نیز در میان می گذاشتید. قطعاً من هم می توانستم اندكی به شما كمك كنم.
خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم صحبت كردند
.
گفت و شنود آنها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه كارتی را به خانم دبیر ما داد و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترك كرد.
وقتی او رفت، كارت را با هم خواندیم. در كنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود:
«دكتر... عضو هیأت علمی دانشكده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه...»

 

+ نوشته شده توسط سر گروه در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 13:39 |
 

آموزش انشاء نویسی در دوره راهنمایی

 

انشا واژه ای كه همواره فكر مرا به خود مشغول می كرد .آن وقت ها كه هنوز دانش آموز دوره ی ابتدایی بودم ،نمی توانستم انشای خوبی بنویسم .تمام هم و غمم در ساعت انشا این بود كه چه بنویسم تا هم معلم از آن راضی باشد و هم نزد بچه ها شرمنده نشوم . روزی از دبیر پرسیدم : انشا چیست و چه طور نوشته می شود ؟ دبیر جواب داد : انشا ،انشائه دیگه ! آنچه می نویسی . بعد هم گفت : خوب بنویس ،قلم خوردگی نباشه ،نقطه را بگذار ،حاشیه را رعایت كن و … پاسخ او مرا قانع نكرد .دلم می خواست راه و روش نوشتن انشا را خوب یاد بگیرم تا حاصل فكر و زحمتم را در كلاس بخوانم ،نه این كه مثل اكثر بچه ها والدینم زحمت نوشتن انشا را برایم بكشند و هنگام قرائت آن در كلاس از عهده ی تلفظ كلمات سخت عاجز بمانم و معلم باز هم بگوید : بهتر است زنگ انشا پدرتان را هم بیاورید .بنابراین از دیگران سؤال كردم اما راهنمایی های آنها نیز مرا به نتیجه نرساند . تا این كه بعد از ده سال داستان نویسی فهمیدم كه انشا چیست و چه طور نوشته می شود . بعد خیالم راحت شد . و اما زمانی كه به عنوان معلم انشا در كلاس سوم راهنمایی مدرسه ی عاشورا حضور یافتم ،پی بردم دانش آموزان هنوز با مشكلات و دغدغه های زیادی روبرو هستند . هر جلسه چند نفر پیدا می شدند كه انشا ننوشته بودند ،بعضی هم از كتابی كپی كرده بودند ،انشای برخی دیگر نیز از نوشته های دانش آموزان دوره ی ابتدایی هم ضعیف تر بود . اغلب آنها با اصول و فنون انشانویسی آشنا نبوده و حتی قادر نبودند یك صحنه یا منظره را توصیف كنند . هیچ یك از دانش آموزان كلاس فوق با مراحل شكل گیری انشا آشنا نبوده و بدون داشتن طرح و رعایت اصول انشا نویسی شروع به نوشتن می كنند و ناگفته معلوم است كه بعد از نوشتن مقدمه های همیشگی كه آنرا حفظ نموده اند از ادامه ی راه عاجز هستند .

عطا كوسلی از بندرتركمن

 

+ نوشته شده توسط سر گروه در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 و ساعت 12:5 |
 

نوشتن انشاهای خلاق

نویسنده : افسانه علی پاشازاده

انشاء به معنی ایجاد کردن،پرورش دادن،ابداع و خلق کردن است و آنچه را که امروزه فن انشاء گفته میشود از نخستین معنای آن(ایجاد)گرفته شده است. انشاء به معنی نظم دادن به فکر به معنی ایجاد کلام و سخن و نگارش آن است.
معادل فارسی انشاء دبیری است که به معنی منشیگری و کتابت میباشد.در اصطلاح ادبیات انشاء عبارت از نگارش جملات و عباراتی است که افکار نویسنده را به صورتی روشن و زیبا بیان کند که خواننده آنها را به سهولت بفهمد و برایش خوشایند و مطلوب باشد.


هدفهای آموزش انشا

1)دانش‌آموزان بتوانند آنچه را که می‌اندیشند و می‌خوانند به دیگری بگویند و بنویسند.

2)دانش‌آموزانی که تخیل قوی و استعدادی بیشتر در نویسندگی دارند بشناسیم و در مسیری صحیح هدایت کنیم.

3)پرورش قوه استدلال،تفکر و دقت دانش‌آموزان و وادار کردن آنها به درست دیدن و شنیدن،سپس دیده و شنیده خود را به طرز ساده و روشن بیان کردن و نوشتن است.

روش آموزش انشا

زمینه یادگیری انشاء مانند کودکی می‌ماند برای سخن گفتن،غذا خوردن،راه رفتن از ساده به مشکل نیاز به کمک بسیار ما دارد این دانش‌آموز و یا نوآموز برای اینکه بهتر بنویسد و بهتر بیان کند و مطالب را آنچه که هست بازگو کند نیاز به کمک و راهنمایی و هدایت ما دارد.

*پایه نوشتن صحیح و مستقل از همان کلاسهای اولیه گذاشته میشود.دانش‌آموزان از سال اول تحصیل می‌آموزند که چگونه منظور خود را درست بیان کنند در کلاس دوم علاوه بر جمله‌سازی و تکمیل جمله‌های ناقص،با کلمه‌های آشنا جواب سؤالات را به صورت کتبی می‌نویسند و از کلاس سوم نوشتن انشاء عملاً آغاز می‌گردد و دانش‌آموزان ابتدا برای هر انشاء طرح‌ریزی می‌نمایند و این طراحی در مرحله اول به طور شفاهی انجام می‌گیرد و بعد به صورت کتبی درمی‌آید.

*برای دانش‌آموزان انشاء آموزگاران باید دانش‌آموزان را هدایت و راهنمایی کنند که شاگردان نظم فکری داشته و در مشاهدات خود دقیق باشند،درست بیندیشند،خوب بیان کنند و به قاعده بنویسند.

تنها دادن موضوع برای نوشتن انشاء کافی نیست دانش‌آموزان لازم است که بیاموزند که قبلاً فکر کنند و ریزه‌کاریها را دقیق مشاهده نمایند و پس از آنکه فکر و مایه‌ای برای نوشتن پیدا کردند ما به کارگیری اصول نگارشی را که از آموزگار خود فرا گرفته‌اند شروع به نوشتن انشاء نمایند.
*یکی از شرایط نوشتن انشاء تسلط و مهارت یافتن در خواندن است برای این کار یکی از بهترین روشها جمع کردن کتاب داستان دانش‌آموزان و دادن کتابها به دانش‌آموزان که آن کتابها را نخوانده‌اند و به همین ترتیب تا همه دانش‌آموزان در مدت یکی دو هفته متوالی بتوانند تمامی کتاب داستانها را بخوانند و خلاصه‌ی آن را در دفتر خود بنویسند.گاهی اوقات نوآموز نمی‌تواند فکر خود را روی موضوعی متمرکز کند و یا مایه ذهنی لازم و کافی در آن زمینه ندارد.در این صورت معلم می‌تواند معانی و مفاهیم را به او القاء کند و شاگرد به آن معانی لباس مناسب بپوشاند و به صورت مکتوب درآورد.
یک تذکر مهم در نوشتن انشا

دانش‌آموزان باید بدانند همان‌طوری که در صحبت کردن نباید از موضوع خارج شد بی‌مورد سخن گفت و یا زیاد حرف زد،در نوشتن هم باید از حاشیه‌رویهای بی‌موقع و آوردن جمله‌های پرلفظ و بی‌معنی خودداری کرد.امروزه نوشته‌ای پسندیده است که دارای جمله‌های کوتاه و رعایت مساوات در کلام باشد.


*در نوشتن انشاء باید از بازی داستان‌سازی نیز استفاده کرد داستانهای نیمه تمام که دانش‌آموز باید ادامه داستان را خود از فکر و ذهن خود بسازد و یا این روش را به صورت بازی دربیاوریم یکی از دانش‌آموزان داستانی را شروع می‌کند و پس از گفتن یکی دو جمله نوبت به دانش‌آموز دیگر می‌رسد که دنباله‌ی داستان را بگوید همین‌طور تا آخر،تا داستان تمام شود در این بازی علاوه بر تقویت سرعت انتقال و تخیل اطفال،قدرت حفظ،رشته منطقی کلام نیز در آنها پرورش می‌یابد.
*در درس انشاء به رغبت و علاقه دانش‌آموزان و مفید بودن آنچه آموخته میشود باید توجه بیشتری داشت داشتن روزنامه دیواری،تهیه لوحه‌های مختلف کمک مؤثری به انشاء دانش‌آموزان می‌کند،چون موضوعات توصیفی با محسوسات و مشاهدات و تجربه‌های کودکان بستگی پیدا می‌کند با علاقه و رغبت بیشتری می‌نویسند.

محل مناسب نوشتن انشا(کلاس یا منزل)

معلمینی که تنها به تعیین موضوع انشاء بسنده می‌کنند و از دانش‌آموزان می‌خواهند که در منزل انشاء بنویسند و در جلسه بعد در کلاس بخوانند و مجدداً موضوعی دیگر برای جلسه آینده معین می‌کنند باعث می شوند که تعدادی از دانش‌آموزان از اولیای خود کمک بگیرند و تعدادی اصلاً ننویسند و یا تنها به نوشتن چند جمله تکراری و بی‌سر و ته اکتفا کنند.

بهترین راه‌حل برای نوشتن انشاء ابتدا هر درسی که داده میشود معلم باید هم خانواده و مخالف و هم معنی کلماتی که در آن درس وجود دارد برای دانش‌آموزان یاد بدهد بعد از چند درس دانش‌آموز دیگر مثل قبل از معلم تقلید نمی‌کند بلکه جلوتر از معلم این کلمات را پیدا کرده و سعی در یادگیری این کلمات میشود و این کار به صورت بازی درمی‌آید.بعد از چند جلسه بعضی از کلمات هر درس را مشخص کرده و به صورت جمله در کلاس می‌نویسند و برای بقیه دانش‌آموزان آنها را می‌خوانند و یا احیاناً در پای تخته می‌نویسند تا با کلمات و جملات بیشتری آشنا بشوند در جلسات بعدی موضوعی به دانش‌آموز گفته میشود که در کلاس در مورد آن موضوع فقط به صورت جمله‌های کوتاه بنویسند و بعد از چهار ماه به دانش‌آموز کلمه انشاء را بیان می‌کنیم و در مورد انشاء بیشتر صحبت می‌کنیم و نکاتی که در مورد موضوعی خاص مربوط میشود مشخص می‌کنیم و به نوشته‌های جمله‌سازی خود نظمی منطقی داده و به صورت یک نوشته کامل درمی‌آوریم و مطالب دانش‌آموزان باید در قالب جملات کوتاه و کامل در مورد آن موضوع بیان شود.
*در کلاسهای چهارم و پنجم شاگردان را به استفاده از تشبیهات زیبا تشویق می‌کنیم.در کلاس اول و دوم انشاء شامل جمله‌نویسی درباره کلمه یا تصویر میباشد و گاه کامل کردن جمله و انشاء از کلاس سوم شروع میشود.دانش‌آموزانی که نمی‌توانند انشاء را بنویسند و نمی‌دانند چگونه شروع کنند معلم می‌تواند به آنها کمک کند تا در کار نوشتن راه بیفتند که برای موضوع تعدادی سؤال به آنها بدهد تا پاسخ به آن سؤالات مطلب نوشته‌ی ایشان باشد در نوشته باید قواعد درست‌نویسی رعایت گردد.هر مطلب انشاء را در بند یا پاراگرافی جداگانه بنویسند خوب است اگر نوشته یا ابیات مناسب و یا ضرب‌المثل همراه باشد.

موضوع انشا

وظیفه معلم در درجه اول انتخاب موضوعی مناسب کلاس برای انشاء است در کلاسهای پایینتر بسیار ساده و آسان است ولی رفته رفته موضوعها پیچیده‌تر میشود.

ساده‌ترین موضوع،انشایی است که زیاد احتیاج به تفکر و تعقل نباشد مثل یک توصیف کلاس،در این حالت شاگرد آنچه را که به چشم خود می‌بیند به صورت جملات کوتاه به روی کاغذ می‌آورد.اگر این موضوع برای بعضی از دانش‌آموزان مشکل بود و ندانستند که از کجا و به چه ترتیب شروع کنند معلم می‌تواند با توصیف شفاهی آنها را راهنمایی کنند تا بتوانند بنویسند .

موضوع دوم:

تبدیل شعر به نثر است که به زبانی ساده و به زبان امروزی نوشته شود که در کلاس سوم به دانش‌آموزان داده میشود.
موضوع سوم:موضوعات اجتماعی مثل وظیفه پلیس و خیابان که علاوه بر چشم بینا،به قوه فکر و استدلال نیاز هست در پایه چهارم به دانش‌آموزان گفته میشود.

کم‌کم باید از محسوسات کاست و به محتویات افزود و از موضوعهای اجتماعی به سوی موضوعهای اخلاقی رفت و به تدریج آنها را به اندیشیدن و مدد گرفتن از تجمل واداشت البته مسایل اخلاقی و آنگونه که خود احساس کرده‌اند می‌نویسند که در اوایل کلاس پنجم به دانش‌آموزان گفته میشود.

در اواخر کلاس پنجم موضوعات ادبی فلسفی و موضوعهای جامعه مانند قصه‌نویسی و رمان‌نویسی به دانش‌آموز گفته میشود اما نگارش این موضوعهای جامع،کار هر شاگردی نیست،علاوه بر آموختن فنون نگارش و تعقل و استدلال و توصیف،استعدادی خاص می‌خواهد.

در پایه سوم خلاصه‌نویسی که میتوان یک درس یا متنی را به صورت خلاصه بنویسند گاهی میتوان یک تصویر یا سلسله تصاویر موضوع انشاء قرار داد و از شاگردان خواست که در مورد این تصاویر مطلب بنویسند.

نکات بهداشتی را از کودکان بخواهیم مثل(چرا مسواک می‌زنید؟)

در پایه سوم به دانش‌آموز یادآور می‌شویم که بهتر است نوشته خود را با یک جمله بهتر تمام کنیم و اگر دانش‌آموزان مطالب جالبی بیان کرده اما جمله‌های او ناصحیح است می‌توانیم تذکر لازم را در پایین صفحه بنویسیم و به فکر و اندیشه او نمره بدهیم.

یک نکته مهم

در تمامی پایه‌ها برای این که دانش‌آموزان با نوشتن بیشتر آشنا بشوند باید به کتاب بنویسیم بیشتر اهمیت بدهیم چون تمامی نکاتی که در بنویسیم وجود دارد علائم و نشانه‌هایی هستند که در نوشتن انشاء به ما کمک می‌کنند و به تک تک تمرینات اهمیت داده و به دانش‌آموزان یاد دهیم.مثل موضوعهایی در مورد رعایت علائم دستوری در نوشتن.

در جمله و انشا علامت‌گذاری باید مراعات شود.


نقطه(.)در پایان جمله‌های کامل به کار می‌رود.

دو نقطه(:) علامت نقل قول است و گفته دیگران را در گیومه می‌گذاریم.

(؟)علامت سؤال در پرانتز نویسنده راجع‌به آن صحبت شک و تردید دارد.

(!)در آخر جملات عاطفی مثل به‌به! آفرین!

هر جا وَ بگذاریم نیازی به ویرگول نداریم.

؟در آخر جمله‌های کامل به صورت پرسشی نوشته شود.

و علامتهای دیگری که در پایه‌های مختلف به دانش‌آموز گفته میشود تا نوشته‌ی آنها کامل‌تر شود.

 

نکات مهم در نوشتن انشا

*در مورد کلمه‌ی ایجاز(مختصرگویی) را بیشتر توضیح دهیم باید مختصر نوشتن را در نوشته مراعات کنیم و کلمه‌ها و جمله‌های زائد را حذف کنیم و به درازا کشیدن کلام یا به کار بردن کلمات زائد خودداری کنیم و علامت‌گذاری را در نوشته مراعات کنیم.

وجود مقدمه در نتیجه‌گیری در تمامی انشاءها الزامی نیست.

کلمات را در نوشتن خود به صورت کتابی به کار ببریم و از نوشتن به صورت محاوره‌ای و شکسته خودداری بکنیم.
انواع انشا

1)توصیفی یا وصفی:

ساده‌ترین نوع انشاء است دانش‌آموز چیزهایی را که در اطراف خود می‌بیند یا می‌شنود یا احساس می‌کند وصف و تعریف می‌نماید.

2)گزارش‌نویسی:
برخی گزارش‌نویسی را نوعی انشای نقلی به حساب می‌آورند.

وقتی دانش‌آموزان به گردش علمی می‌روند معلم می‌تواند از آنها بخواهد که گزارش از آن روز تهیه کند.غالباً برای تهیه گزارش نیاز به تحقیق،سؤال و جستجو میباشد.

3)انشای نقلی:برای بیان سرگذشت خود یا دیگران به کار میرود یا معلم میتواند برای آموزش انشای نقلی تمرینات زیر را انجام دهد داستان‌گویی،نوشتن خلاصه متن خوانده شده نوشتن خلاصه کارهایی که در زمان معینی انجام شد مثلاً روز جمعه چه کار کرده.


4)برگرداندن شعر به زبان ساده و نثر امروز:

معلم می‌تواند شعرهای مناسبی را از کتاب فارسی یا خارج از کتاب به دانش‌آموزان داده و بخواهد که اشعار را به نثر ساده امروز بنویسند شاگردان باید توجه کنند در این نوع نوشته از حاشیه رفتن خودداری کنند و تنها مفهوم را به زبان ساده و گویا و کوتاه بنویسند.

5)انشای تخیلی:محصول ذهن و ساخته و پرداخته افکار دانش‌آموز است و غالباً اساس خارجی ندارد این نوع انشاء فرصتی است برای شناخت افکار دانش‌آموز و گرایشات درونی او که در چه دنیایی و آرزوهای درست و غلط او چگونه است.معلم می‌تواند شروع داستانی را بگوید و دانش‌آموزان آن را تمام کنند یا از شاگردان بخواهیم قلم،کاغذ،دفتر یا تخته سیاه و سرگذشت اشیاء را بیان کند.

6)خلاصه‌نویسی:موجب پرورش قدرت نویسندگی و گسترش از کودکان میشود و آنها را آماده می‌کند که در موقع لزوم بخوانند اصل مقصود یک درسی یا یک مقاله را استخراج نمایند.

7)نامه‌نگاری:نامه بیان کتبی موضوعی است برای مخاطبی که حضور ندارد نامه‌ای را که ما می‌نویسیم معرف شخصیت فرهنگ،ادب و ذوق و سلیقه ماست و باید همان اثر را در مخاطب بگذارد که شخصیت خود ما می‌گذارد.
8)انواع نامه:

نامه‌های خصوصی-نامه‌های رسمی و اداری

داشتن حاشیه سفید نامه‌ها الزامی است حاشیه سمت راست بیشتر از سمت چپ است.

در نامه‌های اداری گذاشتن تاریخ در بالا گوشه سمت چپ لازم است.

نامه‌های خصوصی باید ساده و بیان‌کننده روح صمیمیت و یکرنگی باشد.اما در نامه‌های اداری جنبه رسمی بودم مراعات میشود و نامه‌های اداری نباید خودمانی نوشته شود.

برای نوشتن نامه نباید از مداد استفاده کنند.

نامه‌های اداری یا رسمی را میتوان تایپ کرد اما اگر نامه دوستانه را تایپ کنیم نشانه بی‌صمیمیتی ما نسبت به گیرنده نامه خواهد بود.

قواعد علامت‌گذاری:

علامت‌گذاری در نامه مانند هر نوشته دیگری رعایت می شود.

کلماتی را در نوشته خود به کار بریم که معنی آنها را می‌دانیم و اگر معنی کلمه‌ای را نمی‌دانیم بهتر است به فرهنگ لغات مراجعه کنیم و غلط املایی در نوشته نداشته باشیم.اگر برای کسی نامه می‌نویسیم لازم است نشانی ما را داشته باشد.نشانی در زیر متن نامه بنویسیم.در نامه اداری نام و نام خانوادگی و امضا الزامی است.

ارکان یک نامه

هر نامه شامل چهار بخش اصلی است:

1)عنوان
2)شروع نامه

3)متن نامه

4)عبارت پایان نامه

نامه اداری حاشیه سفید در سمت راست در نامه اداری گاه اسم دقیق اداره یا سازمان و گاه رئیس که اداره را مخاطب قرار می‌دهند.

مثال:ریاست محترم اداره آموزش و پرورش متن نامه اداری کوتاه و ساده باشد.ذکر مطالب اضافی خودداری گردد.

مشخصات موضوعات انشاء در دوره ابتدایی

1)داشتن علاقه

2)داشتن اطلاعات

3)محدود و معین بودن موضوع انشاء

4)موضوعات باید مربوط به محیط زندگی و مسائل روز باشد.

5)وصف یک تصویر

6)چند کلمه که معانی آنها به هم نزدیک است.

تهیه و تنظیم طرح انشا

قدمهایی که در مراحل اولیه برای تنظیم طرح و نوشتن انشاء برداشته می شود:

1)انتخاب موضوع

2)یادداشت نکته‌های مختلف درباره آن

3)دسته‌بندی نکات

4)منظم کردن مطالب به ترتیب منطقی

5)صحبت کردن

6)نوشتن انشا

مشکلات نوشتن انشاء در دوره ابتدایی

1)عدم داشتن مطلب

2)عدم توسعه کتابخانه دبستان و کلاس

3)عدم شرکت دادن بچه‌ها در مجالس عمومی،سخنرانی،نماز جمعه،گردشها و بادیدهای علمی سطح آگاهی آنها را کاهش می‌دهد.
4)عدم فراهم نکردن زمینه‌های مساعد و واقعی برای اجبار یافتن به نوشتن مانند شرکت در تهیه روزنامه‌دیواری،نوشتن نامه و دادن پیام کتبی به خانواده
5)عدم گنجینه لغات کودکان
6)عدم آموختن کلمات هم خانواده،متشابه و متضاد و افزایش لغات آنها
7)عدم آشنایی به سبک و الگوی خاص که بهترین نمونه‌ همان متون دروس کتابهای فارسی است.
8)عدم تطابق موضوع انشاء با سن و فهم و علاقه کودکان
9)عدم توانایی در ترکیب کلمات و بیان احساس فکر
10)عدم آشنایی دانش‌آموز با چگونگی شروع انشاء
*معیارهای تصحیح انشاء در دوره ابتدایی
1)آیا دانش‌آموز اندیشه و مطلب خاصی برای نوشتن داشته است؟
2)آیا بیان مطلب با جملات روشن و درست انجام گرفته و انشاء از غلط‌های املایی و دستوری خالی است؟
3)آیا برای بیان مطلب با جملات روشن و درست انجام گرفته و انشاء از غلط‌های املایی و دستوری خالی است؟
4)هر مطلبی با توجه به اهمیت آن در جای خود قرار گرفته و از تکرار مطالب خودداری شده است؟
5)آیا علائم نقطه‌گذاری رعایت شده؟
6)آیا زیبایی و لطافت در انشاء وجود دارد؟
به هر حال هر معلمی با توجه به روشی که خود در نظر دارد انشاء را تصحیح می‌کند ولی یک راه خوب و مناسب که تلفیقی از روشهای مختلف است.
آموزگار قبلاً خود انشاها را بخواند یادآوریها و نکات لازم را در حاشیه هر انشاء تذکر دهد.نکات خوب و مثبت را در انشاها علامتگذاری کند و استخراج نماید و همچنین نقاط ضعف انشاها را معین کند.در ساعت انشاء قبل از این که انشاها خوانده شود راجع به نکات مثبت و منفی انشاها توضیح دهد(بدون این که نام کسی را ذکر کند)و دانش‌آموزی جنبه‌های مثبت را بر روی تخته‌ی کلاس یادداشت کند و دانشآموزانی که نمره آنها از حد معینی کمتر شده موظف شوند که یک بار دیگر آن انشاء را بنویسند و عبارتهای مورد تأیید معلم را که در روی تخته کلاس نوشته شده در انشاهای خود بیاورند.منابع:روش تدریس فارسی مقطع ابتدایی

 

 

+ نوشته شده توسط سر گروه در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 و ساعت 11:52 |
 

تفاوت طرز فکر

 یك زوج جوان برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا عازم کشوری اروپایی شدند...

در آنجا پسر كوچکشان را در یک مدرسه ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.

روز اوّل كه پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسيد: پسرم تعريف كن ببينم امروز در مدرسه چي ياد گرفتي؟

پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سيگار كشيدن به ما گفتند، خانم معلّم برايمان يك كتاب قصّه خواند و يك كاردستي هم درست كرديم.

پدر پرسيد: رياضي و علوم نخوانديد؟ پسر گفت: نه

روز دوّم دوباره وقتي پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تكرار كرد.

پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش كرديم، ياد گرفتيم كه چطور اعتماد به نفسمان را از دست ندهيم، و زنگ آخر هم به كتابخانه رفتيم و به ما ياد دادند كه از كتاب هاي آنجا چطور استفاده كنيم.

بعد از چندين روز كه پسر مي رفت و مي آمد و تعريف مي كرد، پدر كم كم نگران شد چرا كه مي ديد در مدرسه پسرش وقت كمي درهفته صرف رياضي، فيزيك، علوم، و چيزهايي كه از نظر او درس درست و حسابي بودند مي شود.

از آنجايي كه پدر نگران بود كه پسرش در اين دروس ضعيف رشد كند به پسرش گفت: پسرم از اين به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو رياضي و فيزيك كار كنم.

بنابراين پسر دوشنبه ها مدرسه نمي رفت...

دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند كه چرا پسرتان نيامده.

گفتند مريض است !!!

دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز يك بهانه اي آوردند !

بعد از مدّتي مدير مدرسه مشكوك شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت كند...

وقتي پدر به مدرسه رفت باز سعي كرد بهانه بياورد امّا مدير زير بار نمي رفت. بالاخره به ناچار حقيقت ماجرا را تعريف كرد. گفت كه نگران پيشرفت تحصيلي پسرش بوده و از اين تعجّب مي كند كه چرا در مدارس اروپایی اينقدر كم درس درست و حسابي مي خوانند...؟!

مدير پس از شنيدن حرف هاي پدر كمي سكوت كرد و سپس جواب داد:

ما هم 70 سال پيش مثل شما فكر مي كرديم !!!

 

+ نوشته شده توسط سر گروه در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 19:40 |
 

موضوع انشاء: «تروريست را توصيف كنيد!»

 

اثر برگزيده بخش نثر (ويژه تروريسم) در سومين جشنواره سراسري طنز مكتوب

خانه عمويم اينا مهمان بوديم و هوشنگ هي مي گفت بيا با هم بازي كنيم، اما از آنجا كه من دانش آموز زرنگ و حرف گوش كني هستم به جاي بازي كردن با هوشنگ، كنار مامانم كه داشت با زن عمويم صحبت مي كرد نشستم و گوشه مانتويش را كشيدم و گفتم:

مامان تا فردا صبح بايد يك انشاء در مورد تروريست بنويسم،

مامان هم گفت:

ذليل مرده! همش بايد وايستي آخر شب مشقاتو بنويسي؟ از صبح تا حالا داشتي دم در تيله بازي مي كردي، خوبه به خانم معلمت بگم؟!،

و من هم الكي گريه كردم و از مامانم خواستم به شما نگويد كه من تيله بازي مي كردم چون شما گفته ايد اگر تيله بازي بكنيم انضباطمان را صفر مي دهيد.

مامان كمي فكر كرد و گفت:

خب، فردا بگو دفترت را فراموش كردي بياري و منهم خنديدم و گفتم:

آخه خانم معلم كه گول نمي خورد، زحمت خودت زياد مي شود، چون اگر انشاء نبرم فردا ميگويد با اولياء بيايين مدرسه.

مامان هم كه مي دانستم حال و حوصله پر حرفي هاي شما را ندارد به طرف عمو ناصر و پدرم كه داشتند ميوه مي خوردند اشاره كرد و گفت:

پس معطل چي هستي؟ برو از فرصت استفاده كن؛

من هم از آنجا كه شما گفته بوديد به حرف مادرتان گوش كنيد خيلي سريع به سمت ظرف ميوه اي كه كنار آنها بود يورش بردم، هنوز چهار پنج تا بيشتر گلابي نخورده بودم كه مادرم آمد و گوشم را كشيد و گفت:

ذليل مرده منظورم اين نبود مثل تروريست هاي آمريكايي كه به ذخاير نفتي عراق حمله كردند بيايي و به ميوه هاي خونه عمويت رحم نكني! منظورم اين بود بروي از عمو و پدرت در مورد تروريست بپرسي!

وقتي پدر فهميد باز هم مي خواهم براي انشاء كمك بگيرم گفت:

من از اين موضوع هاي انشاء كه خانم معلمتان به شما مي دهد سر در نمي آورم و رفت خوابيد، براي عمو ناصر توضيح دادم كه موضوع انشاي اين هفته مان اين است كه تروريست را توصيف كنيد، خنديد و گفت:

خانم معلمتان خيلي خنگ است كه موضوع به اين سختي را براي بچه كلاس دوم ابتدايي انتخاب كرده است، آخه بچه دوم ابتدايي چه مي فهمد تروريست چيست؟

البته من به عمو ناصر توضيح دادم كه شما خنگ نيستيد چون شونزده بار تقلب كردم و شما دو بارش را فهميديد!

عمو ناصر گفت:

تروريست ها كارهاي بد مي كنند و من يكم فكر كردم و گفتم:

يعني نازنين تروريست است؟

عمو ناصر اخم كرد و گفت:

آخه دختر كوچولوي دو ساله من مگر كار بد مي كند؟!

كه من هم گفتم:

بله، خودم ديدم چند شب پيش جايش را خيس كرده بود!

عمو ناصر سري تكان داد و گفت:

نه منظورم اين نبوده است، تروريست ها خرابكاري مي كنند،

هر چند باز هم مي خواستم نازنين را مثال بزنم اما گفتم:

مثل نازي؟

عمو باز هم اخم كرد و گفت:

آخه آي كيو! گربه كوچولوي ناز نازي ما چه طوري مي تواند خرابكاري بكند؟

منهم جواب دادم:

خودم ديدم چند بار گوشه فرش خرابكاري كرده بود و زن عمو هي به نازي فحش مي داد!

عمو كمي سر كچلش را خاراند و فكر كرد و گفت:

منظورم اين نوع كاراي بد و خرابكاري كه تو فكر مي كني نيست، تروريست ها مكان ها را خراب مي كنن ...

و من سريع وسط حرف عمويم پريدم و گفتم:

مثل هوشنگ؟!

عمو كمي كفري شد و گفت:

آخه هوشنگ كه توي مدرسه شماست، چرا اين حرف را مي زني؟!

و من هم براي عمو ناصر توضيح دادم هوشنگ با دوستانش توي كلاس ها روي ميز و صندلي ها راه مي روند، و تا حالا دو تا ميز را شكسته اند و بعضي موقع ها هم هوشنگ با لگد به در كلاس ها مي زند و وقتي جاي پايش روي در مي ماند خوشحال مي شود و مي گويد مهر زدم!

عمو به هوشنگ كه جلوي تلويزون داشت ميكرو بازي مي كرد نگاه كرد و سري تكان داد و گفت:

تو كه نمي گذاري من حرفم تمام بشود، تروريست ها آدم مي كشند!

من هم كمي ذوق زده شدم و به عمو گفتم:

آخ جان! بالاخره فهميدم، زن عمو تروريست است!

عمو دستش را روي بيني اش گذاشت و گفت:

هيس! ديگر اين حرف را تكرار نكن، اگر زن عمويت بشنود فكر مي كند من اين حرف را يادت داده ام آن وقت من را مي كشد!

گفتم:

ديدي عمو! خودت هم گفتي،

عمو با تعجب پرسيد:

من چي گفتم؟!

من هم سريع جواب دادم:

همين كه زن عمو شما را هي مي كشد! آن روز هم سوار ماشين شما بودم، چند دفعه زن عمو به شما گفت كمربند ايمني را ببنديد و شما عصباني شديد و گفتيد: تو كه منو كشتي، باشه بستم!

نمي دانم چرا با شنيدن صحبت هاي من، عمو چند باري سرش رو به ديوار كوباند و بعد از كمي فكر كردن گفت:

تروريست ها اون آدمهايي هستند كه كارهاي بد را يواشكي انجام ميدهند، من هم چشمهايم گرد شد و گفتم:

يعني عمو شما تروريست هستي؟!

عمو پرسيد:

من كدام كار بد را يواشكي انجام دادم؟!

و منهم گفتم:

جمعه هفته پيش كه زن عمو خانه نبود و شما فكر مي كردي من و هوشنگ توي اتاق خوابيديم، آمده بودم آشپزخانه آب بخورم كه ديدم شما گاز را روشن كردين و با سيخ ...

به اينجاي حرف كه رسيدم عمو وسط حرفم پريد و گفت:

امان از دست اين سريال هاي تلويزيون، چشم و گوش بچه ها را هم باز كرده اند و بعد يك هزار توماني به من داد و گفت برو براي خودت و هوشنگ بستني بخر، انشاء نمي خواد بنويسي.

من هزار توماني را گرفتم و به عمويم گفتم بايد انشاء را بنويسم، و عمو گفت:

اصلا تروريست يعني تو و خانم معلمت!

منهم پرسيدم چرا؟!

و عمو گفت:

تروريست ها مثل تو در كار آدم ها فضولي مي كنند و بعد مثل تو از آدمها پول مي گيرند تا هيچي نگويند!

و من پرسيدم:

خب خانم معلممان چرا تروريست است؟!

عمو جواب داد:

چون شما تروريست كوچولوها را اين شب جمعه اي به جون ما آدم بزرگ ها انداخته و آسايش ما را به هم زده است.

الان كه انشايم را وجب كردم ديدم دو وجب شده است و چون هفته پيش اصغر دو وجب انشاء نوشت و نمره اش بيست شد منهم همين جا انشايم را تمام مي كنم، با تشكر از عمو ناصر كه در نوشتن انشاء به من كمك كرد.

نویسنده: ارژنگ حاتمی
منبع: عصرایران

 

+ نوشته شده توسط سر گروه در پنجشنبه هفدهم تیر 1389 و ساعت 16:40 |
 

در نوشتن انشاء نکات زیر قابل توجه است :

 

1-علامت گزاری

2-خط خوب

3-پاراگراف و حاشیه بندی

4-انشاء نباید غلط املایی یا دستوری داشته باشد

5-در باره موضوع مورد سوال باید بحث کرد و از حاشیه رفتن و خارج از موضوع بحث کردن باید اجتناب کرد.

6-از بکار بردن جملات طولانی و غیر قابل درک باید خودداری کرد.

7-از تکرار کردن لغات ئ جملات و اصطلاحات باید احتراز نمود.

8-بکار بردن ضرب المثلها و استناد به گفته بزرگان و دانشمندان بر اهمیت انشاء میافزاید و موجب جلب نظر خواننده انشاء یا مقاله میشود.

 

و میدانیم که اشاء یا انشاء نقلی یا روایتی Narrative composition  یا توصیفی Descriptive  composition  یا توضیحی Explanation composition که هر کدام شرایط خاصی دارد که در نوشتن انشاء باید مراعات گردد .

 

 

شما معلم گرامی تا چه اندازه به این نکات ساده اما مهم آشنا بوده و آنها را به دانش آموزانتان منتقل نموده اید ؟

 

آیا زنگ انشاء در کلاس شما زنگ خمیازه و سنگین شدن پلک چشم است؟

 

شاید اگر معلمم به این درس اهمیت میداد امروز من یکی از نویسندگان برجسته میشدم و شاید اگر او اهمیت این درس را میدانست به این موضوع میرسید که این درس باعث بروز تفکر خلاق در انسان میشود و فرد میتواند با زبان نوشتار درونش را نمایان سازد  معلم آگاه و هوشمند میتواند با طرح یک موضوع انشاء به اعماق وجود دانش آموزان کلاسش رخنه کند و حتی بدینوسیله مشکلات آنها را ریشه یابی کند .

 

یک  ورق و یک قلم را در اختیار ذهنتان بگیرید و اینک انشایی بنویسید بله شما شما آموزگار فهیم  .

 

 

+ نوشته شده توسط سر گروه در پنجشنبه هفدهم تیر 1389 و ساعت 16:31 |
 

قبل از طرح هر مطلب برای دیگران

به این سه پرسش پاسخ دهید

 

هر زمان شایعه ای روشنیدید و یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید

 این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید!

 

در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت:سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد:”لحظه ای صبر کن.قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تومی خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی.

”مرد پرسید:سه پرسش؟

سقراط گفت:بله درست است.قبل از اینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی،لحظه ای آنچه را که قصدگفتنش را داری امتحان کنیم. اولین پرسش حقیقت است.کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟

مرد جواب داد:”نه،فقط در موردش شنیده ام.

”سقراط گفت:”بسیار خوب،پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا نادرست. حالا بیا پرسش دوم را بگویم،”پرسش خوبی”آنچه را که در موردشاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟

”مردپاسخ داد:”نه،برعکس

”سقراط ادامه داد:”پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درموردآن مطمئن هم نیستی بگویی؟

مردکمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد:”و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟

”مرد پاسخ داد:”نه،واقعا

سقراط نتیجه گیری کرد:”اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت داردونه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من می گویی؟

 

+ نوشته شده توسط سر گروه در پنجشنبه هفدهم تیر 1389 و ساعت 16:25 |
 

برنارد شاو:

راز بدبختی ما در ایام فراغتی است که به

 خوشبختی فکر میکنیم

+ نوشته شده توسط سر گروه در پنجشنبه ششم خرداد 1389 و ساعت 13:31 |
 

دانه عقیم

در درون کیسه ای بزرگ بر دوش پیرمرد کشاورز غوغایی به پا بود ! دانه های گندم با شوق و شادی می دانستند که باید امروز بر دست  مهربان پیرمرد بوسه ادب و خداحافظی بزنند و برای بارور شدن به دل خاک بروند تا در ادامه راه کمالشان هر کدام به خوشه ای طلایی تبدیل شوند . این را وقتی همه سوار بر خوشه های خود در مزرعه ای که دوران کودکی خودرا طی کرده آموخته بودند . وای چه لحظه پر شوری بود ! لحظه به لحظه بوی خاک آماده نزدیک و نزدیک تر به مشام می رسید. و دل هر دانه را بی تاب می کرد . در این میان دانه ای با همه شادمانی می کرد!  اما در دلش احساس دیگری داشت .

به مزرعه رسیدند ! دانه ها از سروکول هم بالا می رفتند که زودتر در مشت مرد کشاورزجای گیرند ! دست گرم او داخل کیسه شد ! اتفاقا در اولین مشت ! این دانه با دانه های دیگر فریاد کنان لحظه رهایی  در طلوع زیبای خورشید صبحگاهی ! این ضیافت عظیم الهی را تجربه کردند آرام و رها در آسمان برای هم آرزوی باروری نمودند در دل خاک جای گرفتند .

خاک دانه ها را عزیز داشت  آنها را به آرامش خواند و برایشان از زمان رویش گفت ! همه در دل خاک آرام شدند و بخواب رفتند جز دانه نگران ! خاک متوجه بیداری او بود ! پرسید !  تو نمیخوابی ؟ دانه گفت : نگرانم ! خاک پرسید از چه ؟ دانه گفت آیا تا بحال شده دانه ای بارور نشود ؟ زمین تبسمی کرد و گفت نگرانی ات را متوجه شدم ! بلی ! دانه گفت : من حس باروری را به مانند دیگر دانه ها ندارم ! و این یعنی تمام شدن!؟ یعنی خارج شدن از چرخه وجودم !؟ چه باید کنم ؟

خاک گفت : ادراک ! ادراک از این که به جای نگرانی قبول کنی تو اینگونه هستی و با گونه های دیگر کمی متفاوت ! خود را بشناسی و راه گونه خود را پیش بگیری ! دانه پرسید آیا این یک نقص نیست ؟ خاک گفت : نقص در کار خداوند ؟ !  نه ! او تمام ذرات را درکمال و منحصر به فرد آفریده همانگونه که خود همتایی ندارد زاده نشده و فرزندی ندارد و در تمام ذرات متجلی است . دانه گفت : برای ادراک کمکم کن ! خاک با مهربانی گفت چشمهایت را ببند !

دانه های دیگر جوانه زدند ریشه کردند ریشه هایشان به طرف دانه عقیم رفتند و او را در آغوش گرفتند ساقه بستند و هرکدام به خوشه ای تبدیل شدند و دانه عقیم در همه خوشه ها تجلی اش مشهود بود باز همه با هم بودند دریک تن در وحدتی کامل

در حیرتم ! در حیرتی عجیب ! که خداوند درسی عظیم را در دانه ای عقیم برای ما نهاده !

دانه ای عقیم که می تواند در خاک و بستر بینش ما  شکوفا به ادراک شود.

 

+ نوشته شده توسط سر گروه در پنجشنبه ششم خرداد 1389 و ساعت 13:29 |

 

نمونه ي سؤال دوم راهنمايي

 

اي نام نكوي تو، سردفتر عنوان ها

نام ونام خانوادگي :........................                   ادبيات فارسي سال دوم راهنمايي                 نام مدرسه:................

نام پدر: ..................                                        نوبت آخر 15 نمره              مدت امتحان: 60 دقيقه    تاريخ:../2/89

بارم

متن سؤالات

رديف

__

2

 

1-با توجه به عبارت هاي داده شده معني واژه هاي مشخص شده را بنويسيد.

  الف)فضايش چو مينو به رنگ ونگار(.................)    ب) اگر عقل ومتانت را شعار خود كنند.(...............)

   ج)درمورد ذكاوت اميرزياد گفته اند.(..............)        د) خاركش پيري با دلق درشت.(..................)

معني واژه ها

__

3

2- معني عبارت هاي زير را به صورت ساده بنويسيد.  هر مورد75/.

الف) نوجوانان از سرد وگرم روزگار خبر ندارند.      معني:........................................................................

 ب) صعود كن تا سدرة المنتهي!                          معني:......................................................................

 ج) تو دعوي دانايي مي كردي،اكنون به ناداني خود معترف شدي   معني:.........................................................

 د) زمستان هم بيش از آنچه بايد ، نمي پايد.           معني: .......................................................................

نثر

__

3

3-معني اشعار زير را به صورت روان بنويسيد.

  الف) به تقرير لطايف لب گشايد     هزاران گوهر معني نمايد.

  معني: .........................................................................................................................

  ب) بي ادب مي شود از فيض الهي محروم         خويش را مي كند از جهل وشقاوت معدوم

  معني: .........................................................................................................................

  ج) به نزد كسي كاو بود فرهمند              يكي نيل كوچك بود هيرمند.

   معني:.......................................................................................................................

نظم

 

 

 

 

 

__

2

 

 

 

 

 

 

4- به سؤالات دانش زباني جواب مناسب دهيد. هر مورد 25/.   قسمت ج: 5/. نمره

 الف) جدول زير را براي كلمه ي ( سبز) كامل كنيد.

غير ساده

ساده

مركب

مشتق

...............

.................

سبز

 ب) دركدام يك از گزينه هاي زيرجابه جاي موصوف وصفت وجود دارد.

     1- كتاب خوب O               2- دوست عزيز O            3- بلند قامت O      4- دانش سرا O

ج) كلمه ي مشخص شده در شعر زير از نظر معني چه تحوّلي پيدا كرده است؟

    در دولت به رخم بگشادي   تاج عزّت به سرم بنهادي.     :.......................................................................

 د) چرا به فعل (مي آموزند) در  جمله ي ( مهارت هاي زندگي را مي آموزند.) گذرا يا متعدي مي گويند؟

    دليل: ..................................................................................................................

  ه)چرا شاعر از كلمه ي مخفّف ( وز ) در مصرع( وز خواب سحرگهان بپرهيز) استفاده كرده است؟

 دليل: ................................................................................................................

  ي) فعل ( خورده ام ) را به مضارع اخباري تبديل كنيد.  مضارع اخباري : ............................

دانش هاي زباني

 

__

2

 

5- به دانش هاي ادبي زير جواب مناسب دهيد.  هر مورد 25/.

  الف)كدام يك از ابيات زير متعلق به ادبيات پايداري است.  

       1-عروس جهان است ملك اراك O                      2- به زودي، كودكان سنگ، ويرانتان خواهند كرد! O

       2- سروچمان من چرا ميل چمن نمي كند.O            4-شكر گويم كه مرا خوار نساخت. O

  ب) جواب سوالات قسمت( الف) رادر قسمت (ب ) پيدا كنيد.     درقسمت (ب) يك جواب اضافه است.

ب

الف

 

گلستان سعدي

تشخيص

ترجيع بند

اتوبيوگرافي

كلمات قصار

1-نوشتن شرح حال توسط خود نويسند.   ..............

 

2-اصل در خوردن ، لقمه ي حلا است.  ...................

 

3-بهترين نمونه ي ادبيات تعليمي     .....................

 

4-شاخه ها زير بار برف سنگين كمر خم كرده اند.    .....................

 

ج) شكل گرافيكي ونام قالب  ابيات زير راكشيده وبنويسيد                    نام قالب:........         شكل گرافيكي         

 بيني چه رقم هاي شگرف است ودل آرا      بر صفحه ي هستي زخداوند تعالي              .................................

داراي دو گيتي ملك العرش خدايي             كاو را نه نياز است ونه انباز ونه همتا        ....................................

  د) عبارت هاي ( در پاييز برگ ها با وزش هر نسيم، دست از دامن شاخه رها مي كنند ورقصان در باد به زمين

مي ريزند.)چه نوع نوشته اي است؟    ..........................  

دانش هاي ادبي

 

2

6-به سؤال هاي قسمت نوشتن جواب مناسب دهيد.

 الف) معادل كلمه ي قرضي ( سايت ) چيست؟   ..................

  ب) مترادف ومتضاد كلمه هاي زير را بنويسيد.

متضاد

مترادف

واژه

 

 

صلح

 

 

خالص

ج) در مصرع ( با چشم ادب نگر پدر را) كدام كلمه مي تواند رديف باشد. بنويسيد.       رديف : .................

  د) جناس موجود درمصرع ( سروچمان من چرا ميل چمن نمي كند.) پيدا كنيد.   جناس: .......... و.........

نوشتن

 

1

7-به سؤالات زير جواب مناسب دهيد.

  الف)  شعر( آزادگي) سروده ي كدام شاعربزرگ  ايراني است؟    ........................

  ب) اين جملات مربوط به كدام شخصيت بزرگ ايراني است؟

   ( او توانايي عجيبي در حفظ اشعار ومطالب داشت. اگر شعري را تنها يك بار براي او مي خواندند، آن را به

طور كامل حفظ مي كرد.)           ..................

  ج) اين جملات در مورد كدام نقاش بزرگ ايرانيست.

  آفرين بر قلم سحر آميزت. نقاشي تو طبيب زخم هاي ماست.     ..............................

 د) كتاب شاهنامه سروده كيست؟   ....................

تاريخ ادبيات

15

خداوند تدبير وفرهنگ وهوش         نگويد سخن تا نبيند خموش ( سعدي)        

+ نوشته شده توسط سر گروه در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 13:19 |
 

حتی اگر نباشی...

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را
              می جویمت چنان که لب تشنه آب را        
محوتوام چنان که ستاره به چشم صبح
               یا  شبنم سپیده  دمان آقتاب  را
بی تابم آن چنان که درختان برای باد
                یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
                یا آن چنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، می آفرینمت
               چونان که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر زپاسخی
             با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
                        
                            دکتر قیصر امین پور

 

 

+ نوشته شده توسط سر گروه در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389 و ساعت 17:21 |
 

آموزش انشا نویسی در دوره راهنمایی

 

انشا واژه ای كه همواره فكر مرا به خود مشغول می كرد .آن وقت ها كه هنوز دانش آموز دوره ی ابتدایی بودم ،نمی توانستم انشای خوبی بنویسم .تمام هم و غمم در ساعت انشا این بود كه چه بنویسم تا هم معلم از آن راضی باشد و هم نزد بچه ها شرمنده نشوم . روزی از دبیر پرسیدم : انشا چیست و چه طور نوشته می شود ؟ دبیر جواب داد : انشا ،انشائه دیگه ! آنچه می نویسی . بعد هم گفت : خوب بنویس ،قلم خوردگی نباشه ،نقطه را بگذار ،حاشیه را رعایت كن و … پاسخ او مرا قانع نكرد .دلم می خواست راه و روش نوشتن انشا را خوب یاد بگیرم تا حاصل فكر و زحمتم را در كلاس بخوانم ،نه این كه مثل اكثر بچه ها والدینم زحمت نوشتن انشا را برایم بكشند و هنگام قرائت آن در كلاس از عهده ی تلفظ كلمات سخت عاجز بمانم و معلم باز هم بگوید : بهتر است زنگ انشا پدرتان را هم بیاورید .بنابراین از دیگران سؤال كردم اما راهنمایی های آنها نیز مرا به نتیجه نرساند . تا این كه بعد از ده سال داستان نویسی فهمیدم كه انشا چیست و چه طور نوشته می شود . بعد خیالم راحت شد . و اما زمانی كه به عنوان معلم انشا در كلاس سوم راهنمایی حضور یافتم ،پی بردم دانش آموزان هنوز با مشكلات و دغدغه های زیادی روبرو هستند . هر جلسه چند نفر پیدا می شدند كه انشا ننوشته بودند ،بعضی هم از كتابی كپی كرده بودند ،انشای برخی دیگر نیز از نوشته های دانش آموزان دوره ی ابتدایی هم ضعیف تر بود . اغلب آنها با اصول و فنون انشانویسی آشنا نبوده و حتی قادر نبودند یك صحنه یا منظره را توصیف كنند . هیچ یك از دانش آموزان كلاس فوق با مراحل شكل گیری انشا آشنا نبوده و بدون داشتن طرح و رعایت اصول انشا نویسی شروع به نوشتن می كنند و ناگفته معلوم است كه بعد از نوشتن مقدمه های همیشگی كه آنرا حفظ نموده اند از ادامه ی راه عاجز هستند .

 

+ نوشته شده توسط سر گروه در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389 و ساعت 17:20 |
 

ارزش یک تبسم :

 

* تبسم خرجی ندارد.

 

* تبسم ، بدون اینکه دهنده اش را فقیر کند، گیرنده اش را ثروتمند می سازد.

 

* تبسم ، فقط یک لحظه پایدار است ولی گاهی خاطره اش تا ابد باقی می ماند.

 

* تبسم ، در خانه خوشبختی ایجاد می کند و د رتجارت حسن نیت ، زیرا تبسم نشانه ی دوستی و رفاقت است .

 

* تبسم خستگی را برطرف و افراد مایوس را امیدوار می کند.

 

* تبسم اشعه آفتاب است برای افسردگان و بهترین پادزهر طبیعی است برای ناراحتی .

 

* تبسم را نه می توان خرید ، نه می توان گدایی کرد و نه می توان دزدید.

 

* اگر می خواهید مردم شما را دوست بدارند تبسم کنید.

 

* یک تبسم می گوید " من دوستت دارم ، تو مرا خوشحال می کنی ، از ملاقات تو خوشحالم.

 

 

 

کاریکلماتور:

 

* غنچه ای که شکوفا نمی شود ،بهار را در خود احتکار کرده است.

 

* وقتی صدایم را بلند می کنم ، کمر سکوتم رگ به رگ می شود.

 

* یه نفر دلشو می بازه ، مربی اش رو از کار برکنار می کنه.

 

* یکی از خوشحالی بال در میاره ، شکارچی شکارش می کنه .

 

* یکی حواسشو جمع می کنه ، می بره جای دیگه پهن می کنه .

 

* حواسم که پرت شد ، شیشه همسایه شکست.

 

* روی زبانم وازلین مالیدم تا زبانی چرب و نرم داشته باشم.

 

* به گلخانه رفتم تا یک بوته ی فراموشی بخرم.

 

* یک کدو تنبل خریدم و آنرا به کلاس تقویتی فرستادم.

 

* برای اینکه سر بسته حرف بزنم ، سرم را دستمال بستم.

 

* سبیل گذاشتم تا حرفها را زیر سیبیلی رد کنم.

 

* کفشم را در نمی آورم چون می ترسم کسی پا تو کفشم کند.

 

* کفشم را می تکانم تا ریگی به کفشم نباشد.

 

* برای اینکه از انسانیت بویی برده باشم انسانها را بو می کنم.

 

* از مرحله پرت شدم پایم شکست .

 

 

+ نوشته شده توسط سر گروه در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389 و ساعت 17:19 |
 

 نوشتن خلاق

چشم ها را باید شست جور دیگردید.

کسی می تواند خلاق باشد که خودش را از حصار استاندارد ها و فرمول ها رها سازد

در مدارس ما تنها درسی که می توان در آن از حوزه ی فرمولها خارج شد در درس انشا است چون برنامه ی ثابتی ندارد و دانش آموزان را با دنیای واقعی آشنا ساخته و آنها را با مسائل جدید و ناشناخته هاآشنا می سازد .در گیری با این عرصه ها قوی ترین ،قدیمی ترین و موثر ترین حوزه برای بروز خلاقیت دانش آموزان است .

 به یاد داشته باشیم: اعتقاد بر این که فقط دانش کنونی از توسعه دانش با ارزش تر است و حرف های جدید نگران کننده اند خطر ناک است ومانع بروز خلاقیت می شود .

فرا موش نکنیم که :ایجاد الگو و چارچوب  برای درس انشا و ارائه پاداش به دانش اموزانی که در آن چار چوب حرکت کرده اند . انگیزه ای را برای بروز خلاقیت در دانش آموز ایجاد نمی کند.

توجه کنیم : نگاه ثابت و یکسان به درس انشا و سایر دروس در ارزشیابی این در س یک مزاحم جدی در بروز خلاقیت است.

 تذکر : هر چارچوب به هم ریخته نظم جدیدی به وجود می آورد .

در ارزشیابی به جای ارزشیابی پیشرفت تحصیلی به ارزشیابی پیشروی تحصیلی بپردازید

(چه فکر جدیدی و چه اندیشه ی نوی داری.)

مسئله محور باشید نه موضوع محور

(ساعت در س انشائ ساعت تصرف اطلاعات است .)

برنامه ها و فعالیت های از قبل پیش بینی نشده انجام دهید.

(در این ساعت حواست پرت شود و به هر جا که دوست دارد برود یادت باشد تو خودت یک دنیا دانشی و تو خودت یک دنیا زمینه ای  از دنیایت استفاده کن . و آن را هر طور دوست داری و فکر می کنی قشنگ تر است بساز. )

قصد برنامه ریزان آموزش وپرورش این است که ترس از نوشتنم را در کودکان از بین ببرند بنابراین با فراخوان نوشتن خلاق از ما خواسته شده که با ارائه تجربه ها و را هکار های کاربردی  خود در این امر مهم سهیم شویم   .

 

 

+ نوشته شده توسط سر گروه در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389 و ساعت 17:17 |
 

 زنگ انشاء

به نظر مانوشتن برای  فرد یك حسن  محسوب  می شودوصد البته بهتركه آن فرد معلم باشد.

حتی معتقدیم معلما ن باید راننده قطار  "واژه های مرسل "باشند، زیرا در دو راهی ها وجاده های پیچ در پیچ وگونه گون ممكن است این وسیله نقلیه عمومی، كه افرادی هم بعضی اوقات شیشه هایش را نشانه می روند، واژگون شود   ودر این میان، سهم معلمان ودبیران دلسوز كه لباس فاخر ادبیات وانشا را پوشیده اند بسی   سنگین تر است زیرا با فرهنگ وعلم وتاریخ ومذهب و...... سرو كار دارند ومگر نه این است كه او"این كهن بوم وبر را دوست دارد؟!"
در زنگ  انشا تكیه بیشتر بردوش انشا است یعنی درست بر خلاف جریان آب.آب كه نه مرداب !!ولی به قول سلمان هراتی:"مرا با ركود    مرداب ها كاری نیست" وبه بیان دلنشین 
دكتر شفیعی :


 حسرت نبرم به خواب آن مرداب 
  كارام درون دشت شب خفته است
  دریایم  و نیست  باكم  از  طوفان 
  دریا همه‌عمرخوابش  اشفته  است


نمونه ای از انشا دانش آموزان:
   زندگی به شیرینی انار سرخ بر روی درختی تنومند است كه گاه گاهی ازاین دانه های شیرین وآبدار می خوریم وولذت می بریم خداوند را به خاطر این همه نعمت شكر می گوییم.
                       مریم حسینی نژاد-اول راهنمایی
پسركی با دوچرخه ی خودآمد واز كنارپنجره ی حصیری كلاس ما رد شد وزنگش رابه صدا در آورد، آن روز زنگ آخر بود وبچه ها مانند لشكریان شکست خورد، خسته وخواب آلود بودند.
وقتی صدای زنگ راشنیدند مانند سربازان پادگان
از جا پریدند ومرتب ومنظم شدند. یك دفعه یكی از بچه ها گفت :صدای زنگ دوچرخه، انشا بنویسیم؟ ومعلم قبول كرد وبچه ها پسر را ناله ونفرین كردند وبا تمام سختی ومشكلات انشا را نوشتند.

 

 

+ نوشته شده توسط سر گروه در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389 و ساعت 17:15 |